
سلام بچه ها!اين هم از خلاصه ي امروز...اميدوارم كه راضي باشيد...و خوب تونسته باشم خلاصه ي امروز رو بگم.عكس مال اين سري نيست ولي دفعه ي بعد سعي مي كنم.چند تا عكس بزارم.البته خودم كه نمي تونم عكس بگيرم.به دختر خاله م گفتم.......ديگه اگه عكس نزاشتم خيلي ببخشيد.....براي ديدن عكس با سايز بزرگتر روي عكس كليك كنيد
راف همون طور كه داشت با دوست هاش به طرف مدرسه ميرفت به عنواع عشق فكر مي كرد كه رو به روشون شيطان ها نشسته بودند.فرشته ها و شيطان ها درباره ي اين كه چه بايد مدرسه و زمين رو به در خوايت رينا ترك كنند حرف ميزنند كه يك فكري به ذهن راف رسيد.راف و بقيه پرفسور ها رو صدا كردند و راف بهشون توضيح داد كه چي كار مي خواد بكنه.
راف رفت به جايي كه رينا زندگي مي كنه.مالاكي اول جلوشو گرفت ولي بعد رينا اومد و راف رو آورد تو.راف به رينا گفت كه ميخواد بهش وفادار باشه و علاقه اي به فرشته بودن نداره چون يك انسانه.رينا هم براي اثبات حرف راف،به راف گفت كه بايد مدرسه رو نابود كنه!راف اولش قبول نكرد ولي بعد از چند ثانيه قبول كرد..
راف همراه رينا به طرف مدرسه رفت.راف تو راه مدرسه يه پرواز ذهن انجام انجام داد.وقتي به بالاي مدرسه رسيدند دو نفر از دوست هاي راف اومدند تا ببيند چه خبره و وقتي راف رو با رينا ديدند پرسيدند چه خبره.راف هم در جواب گفت كه مي خواد به رينا وفادار باشه و مدرسه رو نابود كنه.در همين موقع كه راف داشت با دوست هاش بحث مي كرد،سولفوس و دار و دسته ش هم از راه رسيدند و مانع كار راف شدند.راف با همه حتي دوست هاش جنگيد و شروع به خراب كردن مدرسه كرد.بعد از خراب شدن مدرسه راف و رينا رفتند و همون موقع يوري داد زد:((شيرين،ديگه كافيه،همه شون رفتند.))شيرين جادوي 3 بعدي انجام داده بود براي همين هم مدرسه خراب نشده بود..
رينا همه جاي خونه رو به راف نشون داد و به راف گفت كه نبايد نزديك يكي از در ها بشه.راف اون شب داشت به اين فكر مي كرد كه چه جوري كليد رو از رينا به دزده و وارد اون در بشه.راف،كاكس(نمي دونم اسمه دقيق اون كفش دوزك چيه،اگه شما مي دونيد بهم بگيد)رو مامور كرد تا دنبال كليد اون در بگرده.كاكس كليد رو پيدا مي كنه و راف در رو باز ميكنه.راف ئارد ميشه و يه قاب رو ميبينه رو كه با پارچه پوشيده شده.راف اومد تا پارچه رو برداره كه مالاكي رسيد.ملاكي به سمته راف پريد و پارچه ي روي قاب مي افته و مالاكي عكسه خودش رو ميبينه و كذشته رو به ياد مياره.مالاكي از راف خواست تا به خاطر كار هايي كه كرده اون رو ببخشه.راف قبول نكرد تا اين كه مالاكي به راف گفت كه اون پدره رافه.
راف باور نكرد و مالاكي مجبور شد براي راف توضيح بده كه قبلا چه اتفاقي افتاده و همين موقع رينا بيدار شد.راف با مالاكي از اتاق فرار كرد.رينا با گوي شيشه اي خونه رو قفل كرد تا هيچ كس نتونه از خونه بره بيرون.مالاكي راف رو با خودش به زير زمين برد تا معجوني درست كنه تا راف بتونه فرار كنه.رينا به طرف اتاق رفت و فهميد كه مالاكي هم همدسته راف شده،براي همين هم با گوي شيشه اي يه سري حيون رو به وجود آورد(ببخشيد نمي دونم اسم حيوان ها چيه)تا به دنبال راف و مالاكي بگردند.همون طور كه مالاكي داشت معجون رو مي ساخت اون حيوان ها هم داشتند خونه رو به دنبال اون ها ميگشتند.معجون درست ميشه و مالاكي معجون رو به طرف يكي از ديوار ها پرت كرد.ديوار خراب شد و تونلي به بيرون پيدا شد.
راف و مالاكي به طرف تونل دويدند و وقتي به انتهاي تونل رسيدند رينا با اون حيوان ها راه رو بستند.رينا فقط كليد اتاق رو مي خواست تا با اون ها كاري نداشته باشه ولي راف كليد رو نداد.رينا هم با گوي شيشه اي يه جادو به طرف راف پرت كرد.مالاكي خودشو جلو كشيد و بعد از برخورد با جادو روي زمين افتاد و مرد.راف هم به سرعت با پرواز سريع از اون حا فرار كرد.
خب تموم شد.اميدوارم خلاصه ام خوب باشه،اگه نبود تو قسمت نظرات بگيد.
خلاصه نويسي از ياسمين